خرید بک لینک
گشودنِ درِ تاریک خانه ی فکر، بر صفحه ای سفید که گاهی اوقات به مجازی و بی جان بودنش شک میکنم؛ صفحه ای که از نوجوانی ام با من بوده، با من عاشق شده،با من سنگدل شده،با من فارغ شده، با من گریسته، با من قهقهه زده، با من عاقل شده، با من گم شده، با من پیدا شده، با من فکر کرده فکر کرده فکر کرده.. با من تصمیم گرفته، با من دیوانگی کرده، با من به خاطر دیوانگی هایش تنبیه شده، با من شکسته..خرد شده.. با من از خرده های وجودش مینا ساخته، حتی در بازه ی زمانی ای که من را از من ربوده بودند باز هم با من دزدیده شده، پاک شده.. سفیده سفید.. با من دوباره خودش را پیدا کرده.. با من آموخته و پا به پایم درد کشیده..درد کشیده..درد کشیده...

+در اینکه ما در روزمرگیمان باید خودمان را سانسور کنیم شکی نیست! ولی اگر تکه های سانسور شده مان را جایی ثبت نکنیم، فراموش میشوند.. خود سانسور شدمان را باور میکنیم..خود سانسور شدمان را میپذیریم.. به خود سانسور شده مان عادت میکنیم.. و با روحمان بیگانه می شویم!

برچسب: سانسورچی, نویسنده: پندار قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت: 20:58

صفحه بندی