نه برای غربت ساخته شدم. نه رابطهی بلند مدت. راستش هیچ نوع رابطهای!
از سلامت روانم اطمینان ندارم. مطمئن نیستم که اگر به این نقطه هم برسم، راضی خواهم بود و آرامش خواهم داشت یا نه.
در کارم پیشرفت داشتم، عصبانیام که مجبور به رها کردنش بشم. عصبانیام که یک بار همه چیز رو رها کردم. راستش چندسالی هست که عصبانیت به بقیه احساساتم غالبه. مردم برای یه دختر عصبانی تره هم خورد نمیکنن. پس خیلی از انرژیم صرف خودخوری و مخفی کردن عصبانیتم کردم. ولی مردم برای دختر زیبا تره خورد میکنن، و پولدار. باید رو زیبایی کار کنم. چون عاشق به خدمت گرفتنِ مردمم. خودخواهم؟ بله! تا حد زیادی! از مردم سواستفاده ابزاری میکنم؟ بله! تا حد زیادی! نسبت به مردم بیتفاوتم و فقط به منفعت شخصیم فکر میکنم؟ بله! تا حدودی! به غیر از دخترم و خودم دیگه به کس دیگهای اهمیت نمیدم؟ بله! تا حد خیلی خیلی زیادی! عوضی شدم؟ بله! اینطور فکر میکنم. نمیتونم به کسی اعتماد کنم و میل به استقلالِ کامل دارم؟ بله! خیلی زیاد! این رو پذیرفتم؟ بله! بله!
راستش تنها دست آوردم تو این سی سال عمرم این بود که هر شِتی که هستم، همون رو پذیرفتم. باگ زندگیم رو پیدا کردم. پذیرفتم و میل به تغییر دارم. حتی اگر این تغییر منجر به رضایت و آرامش نشه.
به هر حال گزینهی پایانِ خودخواستهی زندگی همیشه رو میزه و برای وقتی که دیگه چیزی معنایی نداره کاربد داره. این خودش یه نقطهی امیده!
خستهام. فیزیکی خستهام. بیتفاوتم. به دخترم سرشار از عشق و امیدم و تنها نقطهی روشن زندگیمه.
مهاجرت خندهی از ته دل رو ازم گرفته. آدم مسخره و خوشخندهای بودم، و هستم. از هر فرصتی برای خندیدن و لوده بازی استفاده میکنم. یعنی فرصتش که پیش بیاد مثل طلا رو هوا میقاپمش. ولی انرژی میبره! میدونی؟ اون موقعها نیاز نبود دنبالش بدوم. اینجا لازمه! لازمه!
افکار مرگ پدر و مادرم رهام نمیکنه! از تلفن زدن بهشون خستهم. بدم میاد حتی! دوست دارم یه گوشه بشینم روزمرهشون رو ببینم. بی هیچ حرفی..چه خبری.. خب دیگه چه خبری..
این سوالا رو مخم میره. دست تنهایی رو مخم میره. نابرابری رو مخمه. دوییدن برای هرچیزی رو مخمه. گذر سریع عمر رو مخمه. کسالت و رخوت زمستون رو مخمه. رو مخ خودم رژه میرم و جدیدا درد جسمانی دارم. احساس میکنم شونهام افتاده شده. سعی میکنم قایمش کنم. کلا سعی میکنم خودم رو از آدمهای اینجا قایم کنم. چون اونا توی حقیقی به هیچ کجاشون نیست. میخوان خوب کار کنی، بخندی و همین. وقت برای باشگاه پیدا نمیکنم. راستش امروز مثلا به عنوان یه آخر هفته کلا وقت برای هیچی پیدا نکردم.
گفتم که چقدر عصبانیام؟ آره گفتم ولی بازم میگم. چون تا به خودم میام میبینم که عصبانیم. حتی دندونم هم سر همین عصبانیت خراب شد. ولی اون رو هم قایم کردم. رفتم پرش کردم. روکش کشیدم و به روی خودم نياوردم که چرا خراب شد.
دارم پیشرفت میکنم. بالاخره دارم پیشرفت میکنم و حالا میخوام که زمان ضربدر ده بشه. ولی نمیشه و برای همین هم حتی عصبانیم.
کافیه. برای این شنبه شب کافیه.
برچسب:
نویسنده: پندار قاسمیپور