از فکر کردن بهش هراس دارم. از تصور آیندهی حنا با این تصمیم به نفستنگی میافتم. از مشورت کردن با آدمای دیگه در این باره وتحمل نگاههای عاقل اندر سفیهشون میترسم. از اشتباه کردن میترسم. از اینکه تاثیر مستقیم روی حنا داره میترسم و احساس مسئولیت میکنم.
ولی از مردگی و بیقراری بیشتر میترسم.
میخوام برگردم. جرئت گفتنش رو ندارم. جرئت فکر کردن به کِیاَش رو ندارم. جرئت عملی کردنش رو ندارم. جرئت نوشتنش تو جای پابلیک رو ندارم.
ولی این تنها فکریه که باعث قرارم میشه.
میخوام بعد از پاس، خونهای لب ساحل بخرم اونجا تو کلینیک زیباییای مشغول شم و شاگرد خصوصی زبان بگیرم و اگه شد یه بیزنس کوچیک لوازم پزشکی با اروپا راه بندازم و هر روز شاهد درخشش پوست دخترم زیر تابش آفتاب ساحل 1 و شاهد خنده و زندگیش.
البته که همه چیز دست من نیست. البته که از محیط هراس دارم و نگرانم.
ولی حتی نوشتنش هم به دل بیقرارم قرار داد.
اون تابش آفتاب. اون پوست درخشان. اون لبخند سرمست. مثلِ تابستون امسال. میخوام اون تابستون تبدیل به زندگی بشه. نه فقط اون تابستون بمونه.
برچسب:
نویسنده: پندار قاسمیپور