بت ساختن از ارزش ها،لذت بخش ترین کار ناخداگاهی بود که در تمام عمرم انجام دادم.
فقط نمی دانم چرا در هر برهه ی زندگی،زمانی که دقیقا در نقطه ی اوج ارادت به یکی از بت های مورد علاقه ام قرار داشتم، به گونه ی کاملا ناخداگاه و ماهرانه ای بتم را شکستم!
+تمام بت هایم به طرز مشکوکی در حال اثبات این قضیه بودند که بیا! به سمت ما بیا! ما خدایگان توییم! ارزش های توییم! معنا بخش زندگی توییم! بیا به ما نزدیک شو و با تمام وجود و احترام به ما عشق بورز! نزدیکتر بیا..نزدیکتر.. وباز هم نزدیکتر...
و وقتی که به اندازه ی کافی نزدیک شدی... خودشان یک تبر می دهند دستت، خودشان می روند به قربانگاه، و با وجود تمام مقاومتت، مجبورت می کنند که بشکنیشان!
مجبورت می کنند! راهی دیگری به غیر از این برایت باقی نمیگذارند!
بعدش!؟
سکوت...
تا مدت ها سکوت..
تا زمانی که ذات نافهم و ناخداگاه و سرکش تو بنا بر غریزه ی ذاتی اش، سوسویی از یک بت دیگر را از دور دست ببیند و به تو فرمان دهد که به سمتش برو!
و تو با باید یا با پای خودت به سمتش بروی، یا اگر مقاومت کنی، ذاتت از نیروی ماورایی خود استفاده کرده و ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به کار می گیرد تا با بتت رو به رو شوی!
تا خودت بتت شوی! یا شاید بتت جزئی از وجود تو شود!
و همه می دانیم که هر تغییری درد دارد!
و این خوب است یا بد؟ به جاودانه ها قسم نمی دانم!
برچسب:
نویسنده: پندار قاسمیپور